لوکومتیو زندگی من

خرید بک لینک
به تدریج آن دلقک سابق که فقط این یا آن را دست میانداخت جملاتی را که از توی نشریات مورد علاقه مطالعه کرده و درجایی جدا بازنویسی می کرد از آنها در جملاتش استفاده میکردو این شد که بین بروبچه های خدمت چشم اندازه جالبی پیدا کرده بود.همین اخلاق من را از صف بیکاره ها و خلافکاران جدا کرده بود و از طرفی با بچه های مذهبی تر ارتباطم بیشتر شده بود .داشتن دانش (هرچند کپی شده) برای من قدری تکبر آورده بودو اعتراف میکنم برحسب ناپختگی جوانی با دیگران به بحث و کلنجار می افتادم البته قبول دارم این بحث کردن ها گاهی تسلسل نظرات بود ولی از طرفی باور داشتم سنگها در مسیرغلطیدن در رودخانه به پختگی میرسند و نقاط تیز و برندگیآنان حین این غلتیدنهای متوالی از بین می رود و اصطلاحاً گرد می شودبه تدریج در دانشکده کله داغی من جای تازه ای پیدا کرده بود درگرایشهای سیاسی آن روزگار چپ و راست نمیگنجیدم چون بخشی از امتیازات خوب را گرچه هر کدام از این جناح ها داشتند، بخشی هم صفات و شخصیت های زشتیداشتندحاضر نبودند به بدی آنها اعتراف کرده و همواره به توجیه آن می پرداختند که البته به نظر من همین تفکر منهمدر کشورهای جهان سوم سم است چون به هر حال انسانوقتی می خواهد پیشرفت مادی و پست و صندلی نماید باید خودش را به جای بچسباند و بدی هایش را نگوید اما اعتراف می کنم آن زمان با توجه به شرایط سنم آرمان گرا بوده و ایدهآل نگاه میکردم همیشه فکرمیکردم باید تلاش کنیم یک آرمانشهر را بسازیم و درمسیر این آرمانشهر رشد و نمو کنیم. لوکومتیو زندگی من...

ما را در سایت لوکومتیو زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 79 تاريخ: جمعه 14 بهمن 1401 ساعت: 19:18

آن زمان ها که به این سرعت رواج تلفن موبایل گسترده نشده بود در خدمت سربازی سه موضوع به عنوان یک مثلث حیاتی برای سربازها اهمیت خیلی کار ویژهای داشت اول غذا بود ،دوم نامه از دوستان آشنایان و خانواده و سوم مرخصیربع قرن از این خاطراتت فاصله گرفتم اما فقط از لحاظ فیزیکیبا این روزگار فاصله گرفتم و دلم را همچنان در ترش و شیرینو ملس خاطراتم گره زده دارم .یعنی قانون خاطرات این است که ما نمی توانیم آنها را از دلمان بیرون کنیم و فقط بایگانی می کنیم ودر گوشه ای نگهداری میکنیم،مثل اینکه می گویند درهارد باکس ها چیزی به نام دیلیت وجود نداردبلکه همه آنها جمع میشوند و یک گوشهای حفظ میشوند.درباره خاطراتم میگفتم ،روزگار شیرین که باخودم میگویم"یادت هست، تو بدان خیالت هم هست،اینکه خاطراتت هم هست، فقط یادت نرود کمیجای تو خالیست".شرایط در خدمت سربازی برای من خوش نمیگذشت ومن انسانینبودم که موج نیافرینم ،ساکن ،صامت و ساکت نمی توانستم یکگوشه بنشینم تا موج تقدیر تدبیر مرا به هر سوی که می خواهدببرد .اعتقاد به آزادی اراده داشتم و می توانستم درک کنم که نمیتوانم صرفاً با رویا سازی این آزادی عمل را برای خودم به دست بیاورم .تلخ است این جمله اما بپذیریم بسیاری از بیشه هایی که ما فکر میکنیم در آن می توانیم آزادانه اسب اراده مان را به تاختدرآوریم، رها شده در اختیار دیگران قرار گرفته و باید برای گستردهکردن بیشه هامان به جنگ درونی با آنها برویماین اعصار جنگهای بیرونی اصلاً نشانه خوبی نیست اما براحتی میتوان با تدبیر و ذکاوت جایگاهت را افزون نمود من با مقوله پارتیبازی دشمنی ندارم و آن را مانند خیلی از پدیده های بدشگون در اطرافم قبول کردم ولی من آدمی بودم که با تدبیر سرنوشتم را تغییر می دادمآنروزیکه من را در جمعی لوکومتیو زندگی من...

ما را در سایت لوکومتیو زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: جمعه 14 بهمن 1401 ساعت: 19:18

به طور کامل معتقدم وقتی انسانها از قدرت طلبی افراطی دست میکشندکه باور کنند قانون باید روی قلب آنها نوشته شود نه فقط روی کاغذ، شاید اگر دردنیا به قول جان اف کندی سیاستمداران بیشتر شعر میدانستند و شاعران نیز بیشترسیاست را بلد بودند جهان جای بهتری برای زندگی می شدخوب بگویم که سازمان نظارت مرکزی امور اجرایی دانشکده بر عهده دستگاهیبود به نام "قرارگاه" که مسئولیت مستقیم آن بعنوان فرمانده اجرایی ، قدرت خیلی زیادی داشت و ساختمان فرماندهی ارشد دانشکده نیز در مقابل این ساختمان قرارداشت با خود اندیشیدم طی چند روزسازماندهی اعتراضات منطقی سربازان غیربومی(ظلم دیده ناهار نخورده) ، جهت احقاق حق آنها که خودم جزئی از آن بودم راپیگیری کنم که در پس پرده آن نیزیک هدف بزرگ دیگر هم نهفته بودروزهایی که غذایم را میخوردم یا به من غذا نمیرسید سربازان فیش ناهار دردستاما گرسنه مانده را به محل روبروی قرارگاه می بردم و محترمانه میگفتیم ما گرسنههستیم که این شیوه مودبانه و بی تنش، اتفاقا صحنه رغت باری را برای فرماندهقرارگاه فراهم میکرد.گرچه در کتاب بسیار زیبای الیورتویست اثر جاودانه چالزدیکنز وقتی کودکاننوانخانه (یتیم خانه) که صرفا برای زنده ماندن تغذیه میشدند، نه زندگی کردن، برای فرار از گرسنگی که در ازای غذای بخورنمیرکه با آنها می دادند ، جهت انجام درخواست صرفا مظلومانه قرعه ایی انداخته تا نماینده ایی پیدا کنند.و قرعه به نام الیور افتاد، اولیور بدشانس باید بلندمیشد و محترمانه درخواست مینمود که سیر نشده است. متولی متظاهر نوانخانه بر حسب اینکه اعتراضات را از همان ابتدا سرکوب نمایند الیوز را در جلوی جمع روی نیمکت به دراز انداخته و به او شلاق زد. اما اطمینان داشتم اینجا شلاقی در کار نخواهد بود دلیلش هم واضح لوکومتیو زندگی من...

ما را در سایت لوکومتیو زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: جمعه 14 بهمن 1401 ساعت: 19:18

صفحه بندی